وغوغ ساهاب یکی از اون کتابهای خاص هدایتِ که این بار با یک لحن طنز تند و سیاه، میره سراغ نقد اوضاع سیاسی، اجتماعی و ادبی زمان خودش.
کتاب پر از قصهها و موقعیتهاییه که هر کدوم حال و هوای خودش رو داره؛ از شوخیهای بُرنده گرفته تا کنایههای هوشمندانه به آدمها، مناسبات و باورهای اون روزگار. هدایت توی این اثر، بیرحمانه و با زبانی شیرین، ریاکاری و فساد رو میکوبه و همین باعث شده هنوز هم لحنش تیز و تازه باشه.
این اثر مثل آیینه ایه که روبهروی جامعه زمان خودش گرفته، ولی باور کن خیلی از نقدهاش امروز هم مصداق داره. اگه دوست داری هم بخندی و هم زاویه دید تازهای به دنیا پیدا کنی، وغوغ ساهاب انتخاب بینظیریه.
بخشی از کتاب
بود وقتی مردی اسمش میزان تروپ، که از آدمیزاد بدش می آمد مثل ناخوش از سوپ. هروقت شکل آدمی از دور می دید، حالش به هم می خورد و رنگش می پرید، در می رفت و هفت تا سولاخ قایم می شد، تا آدمه از مقابلش گم می شد. همه اشخاص در نظرش مثل خرس و خوک، می آمدند و با هیچ کس نمی کرد سلوک. آن وقت هایی که هنوز حالش تغییر نکرده بود، دستی بالا زده بود، زنی گرفته بود؛ اما حالا دیگر از زنیکه هم خوشش نمی آمد، به همین دلیل هم، هیچ وقت پیشش نمی آمد. از زنیکه جدا می خورد و جدا می خوابید، روزها می گذشت که روی زنش را نمی دید. فقط وقتی که شهوت گریبانش را می گرفت، می رفت و گریبان زنیکه را می چسبید سفت. اما به محضی که از او کام دل حاصل می کرد، لنگان لنگان از او جدا می شد و او را ول می کرد. یک روزی از روزها، آثار حمل پدید، در جفت آقای میزان تروپ گردید. بعد از چندی هم، یک طفل از زنیکه بدنیا آمد، اما میزان تروپ از بچه خودش هم بدش آمد. چه می شود کرد این اخلاق دست خودش نبود، اگر دست خودش بود، این طور نمی نمود…