اگه دنبال داستانیه که بعد از بستن کتاب، ذهن و روحت رو تا مدتها درگیر کنه، گروه محکومین انتخاب بیچونوچراست. این اثر فرانتس کافکا، به ترجمه صادق هدایت، با همون فضای خاص و سنگین «کافکایی» تو رو پرت میکنه وسط جهانی که قوانینش عجیب، بیرحم و بیمنطق بهنظر میرسن.
کافکا با جزئیات دقیق، وضعیتی رو نشون میده که آدمها درگیر قواعد و مناسباتی هستن که خودشون ساختن ولی حالا اسیرش شدن. توی این داستان، ما با حقیقت تلخ محکوم بودن خودمون روبهرو میشیم—نه فقط در زندان، بلکه حتی در گستره فکر و رویا.
این کتاب علاوه بر داستان گروه محکومین، توضیحاتی هم درباره زندگی و آثار کافکا داره تا بهتر بتونی دنیای فکریش رو درک کنی. ترکیب قلم تیزبین کافکا و ترجمه بینقص هدایت، باعث شده هر جمله مثل ضربهای مستقیم به اندیشه و احساس باشه.
بخشی از کتاب
افسر به سیاح گفت: «این ماشین عجیبی است» و نگاهی تحسین آمیز به این ماشین عجیب که چم آن تو دستش بود انداخت. به نظر می آمد که سیاح صرفا برای رعایت ادب دعوت فرمانده را پذیرفته است. فرمانده از او درخواست کرده بود که در مراسم اعدام سربازی که به واسطه ی سرپیچی و اهانت به مافوق محکوم شده است حضور یابد. در خود، سرزمین محکومین علاقه ای که مردم به این اعدام نشان می دادند، در حقیقت چندان در خور ملاحظه نبود. در این دره ی کوچک ژرف و پر ریگ که از هر سو به سراشیب های عریان محدود می شد، غیر از افسر و سیاح، و محکوم که آدمی بود سفیه با پوزه ی پهن و موهای انبوه و چهره ای فرسوده، کس دیگری دیده نمی شد. سربازی نیز در آنجا بود که زنجیر سنگین را در دست داشت. به این زنجیر زنجیرهای کوچکی که به قوزک پا، مچ دست و همچنین به گردن محکوم محکم پیچیده شده بود، متصل می شد. این زنجیرهای کوچک نیز به وسیله ی چندین رشته زنجیر رابطه به هم پیوسته بودند. دیگر آن که حالت محکوم وی را چنان زبون و رام نشان می داد که هرکسی می پنداشت که می توان او را در سراشیب های اطراف رها کرد و هنگام شروع اعدام، زدن سوتی کافی است تا وی مانند سگی به پیش بشتابد. سیاح به ماشین توجه زیادی نداشت و در پشت سر محکوم، با بی اعتنایی تقریبا آشکار، به این سو و آن سو قدم می زد. ضمنا افسر سرگرم آماده کردن وسایل نهایی اعدام بود، گاهی به زیر ماشین که پایه ی آن عمیقا به زمین فرورفته بود می خزید و زمانی برای وارسی قسمت های فوقانی آن از نردبانی بالا می رفت. البته این کارها را می شد به یک ماشین چی واگذار کرد، ولی افسر خود با کوشش شایانی آنها را انجام می داد، خواه بدان سبب که وی از هواداران شیفته ی این ماشین بود و خواه به دلایل گوناگون، نمی شد این کارها را به عهده ی کس دیگری گذاشت.