اگه همیشه برات سوال بوده که ترجمه صادق هدایت از نویسندگان بزرگ دنیا چه طعمی داره، دیوار بهترین جوابشه. این کتاب یه مجموعه از داستانهای کوتاه و نیمهبلند خارجی رو کنار هم آورده؛ نوشتههایی از ژان پل سارتر، فرانتس کافکا، آنتوان چخوف، گاستون شرو، الکساندر لانژکیلاند و دکتر آرتور شنیتسلر.
داستان شاخص این مجموعه، دیوار، قصه سه زندانی سیاسیه که محکوم به مرگ هستن و هر لحظه منتظر اجرای حکم. فضای سنگین، تعلیق و تنشش اونقدر واقعیه که انگار خودت تو سلول ایستادی.
جلو قانون اثری کوتاه ولی پرلایه از کافکاست که هر جملهاش میشه ساعتها روش فکر کرد. شغال و عرب حرفهای تند و صریحی درباره رابطه اعراب و یهودیان داره و بستگی به زاویه نگاهت، میتونه معناهای متفاوتی پیدا کنه.
در کنار اینها، داستانهایی مثل کلاغ پیر، تمشک تیغدار، مرداب حبشه و کور و برادرش هر کدوم دنیای جداگانهای دارن که نشون میده هدایت چهطور انتخابهایش رو با دقت و وسواس کرده تا خواننده فارسیزبان با ادبیات جهان آشنا بشه.
بخشی از کتاب
نیکلای، آدم خوب و آرامی بود و من او را دوست داشتم، اما بدون این که با این آرزوی او همراه باشم که همه عمرش را، آدم در یک خانه دهاتی در زندان بماند. می گویند که آدم، بیشتر از سه آرشین زمین احتیاج ندارد ولی سه آرشین به درد مرده می خورد، برای یک نفر آدم زنده کافی نیست. همچنین می گویند که هرگاه مردمان تحصیل کرده به طرف دهات کشیده بشوند و ملکی برای خودشان دست و پا کنند بهتر است. ولی این ملک ها، درست سه آرشین چاله است. شهرها، کشمکش ها، داد و غوغای آدم ها، همه این ها را ترک بکنند و خودشان را در یک ده کوره به خاک بسپرند! این که زندگی نمی شود، این خودستایی است، تنبلی است؛ یک جور زندگی رهبانی، زندگی تارک دنیا، بدون کار نمایان است. آدمیزاد نه محتاج به سه آرشین زمین و نه احتیاج به ده دارد، او محتاج به همه کره زمین و تمام طبیعت است تا بتواند آزادانه، همه تراوش افکار خودش را آشکار بکند. برادرم در اتاق تحریرش نشسته بود، آرزو می کرد که یک سوپ کلم از سبزی کاری خودش بخورد، جلو خورشید بخوابد، و ساعت های دراز روی نیمکت جلوی خانه اش بنشیند، کشتزار و جنگل را تماشا بکند. کتاب های کشاورزی و دستور سالنامه، موجبات خوشحالی او را فراهم می کرد و بهترین سرگرمی او بود. همچنین او دوست داشت روزنامه بخواند، ولی در آن اعلان های فروش فلان قدر مساحت زمین، چمن زار با ساختمان و آب جاری و باغ و آسیا و مرداب را می خواند و در فکر او خیابان ها، باغ، گل ها، میوه ها، لانه های سار، ماهی های مرداب و هزارگونه از این جور چیزها نقش می بست. این پرده ها، مطابق اعلان هایی که او می دید تغییر می کرد، ولی هرکدام از این ملک ها به طور قطعی معلوم نبود چرا همیشه تمشک تیغ دار داشت. او نمی توانست هیچ ملکی، هیچ گوشه شاعرانه ای را تصور بکند که تمشک تیغ دار نداشته باشد.